تبلیغات
ای قلم سوزلرینده اثر یوخ - مطالب علی قدسی

آیا آمریکا میتواند به ایران حمله بکند؟

چرا آمریکا قدرت حمله به ایران را ندارد؟

فضای رسانه ای این ایام و تکرار پیاپی عبارت «حمله احتمالی آمریکا به ایران» ایجاب می کند که یک قدم جلوتر رویم و در فضایی کاملا واقعی این پرسش را مطرح سازیم که آیا آمریکا اساسا قدرت حمله به ایران را دارد و می تواند از عهده چنین جنگی برآید یا خیر؟

خبرگزاری فارس: چرا آمریکا قدرت حمله به ایران را ندارد؟

فضای رسانه ای این ایام و تکرار پیاپی عبارت «حمله احتمالی آمریکا به ایران» ایجاب می کند که یک قدم جلوتر رویم و در فضایی کاملا واقعی این پرسش را مطرح سازیم که آیا آمریکا اساسا قدرت حمله به ایران را دارد و می تواند از عهده چنین جنگی برآید یا خیر؟

گام اول در پاسخگویی به پرسش فوق تعیین نوع جنگ احتمالی آمریکا علیه ایران است. یعنی باید روشن سازیم که واشنگتن قصد دارد دست به حمله گسترده علیه تهران بزند یا اینکه جنگ محدود (Limited War)‌ را در دستور کار خود قرار داده است. آنها که می پندارند هدف آمریکا و متحدانش «متوقف ساختن برنامه هسته ای ایران» است خواهند گفت چنان جنگی یک جنگ محدود خواهد بود و آمریکا با نیروی هوایی و موشکی خود،‌ سایت ها و تاسیسات هسته ای ایران را منهدم خواهد ساخت. اما باید گفت این نوع نگاه به روابط بین الملل و مسائل ایران و آمریکا حقیقتا نوعی تقلیل گرایی است. اسناد و شواهد فراوانی وجود دارند که نظریه «جنگ محدود» را رد می کنند. روشن ترین استدلال اینکه دست زدن به یک جنگ مقوله ای ماهیتا راهبردی است و یک بازیگر بین المللی جز در چارچوب اهداف بلند مدت خود توپخانه نظامی خود را فعال نمی کند. هدف راهبردی و اعلام شده آمریکا درباره ایران «تغییر نظام سیاسی»‌ است که از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی با در اشکال گوناگون و حتی «جنگ گسترده با هدف تصرف سرزمینی»- از طریق صدام حسین- خود را نشان داده است. اخیرا مقامات امنیتی آمریکا به صراحت اعلام کردند که مسائلی چون برنامه هسته ای نیز بهانه ای بیش نیستند و حتی هدف تحریم ها نیز ‌ تغییر رژیم است. (1)  بنابراین،‌اگر قرار است آمریکا وارد درگیری نظامی با ایران شود، ‌خطاست تصور کنیم واشنگتن به طور مثال نیروگاه ها و تجهیزات اتمی ایران را بمباران خواهد کرد؛ آمریکا جز با هدف تغییر نظام سیاسی به ایران حمله نخواهد کرد و تغییر نظام سیاسی ایران در چارچوب تئوری جنگ محدود و بمباران چند نقطه خاص، عملیاتی نیست. لذا اگر بناست جنگی صورت بگیرد، آمریکا ناگزیر باید به نیروهای پیاده و زمینی خود متوسل شود، چرا که تغییر نظام سیاسی جز با اشغال سرزمینی میسر نیست.

هم اکنون و در گام دوم پاسخگویی به پرسش یادداشت حاضر باید به ارزیابی توان آمریکا برای جنگ گسترده با ایران پرداخت. بر اساس آخرین مطالعات علمی انجام شده در زمینه اهداف و فرجام جنگ‌های نظامی،  صاحب نظران این حوزه دو عامل را در پیروزی یا شکست طرف‌های درگیر در جنگ، حیاتی می دانند: نخست، اتخاذ استراتژی صحیح جنگی و دوم، برتری در موازنه قدرت نظامی. (2)

برای واقعی تر شدن فضای تحلیل،‌ چون از استراتژی های جنگی دو طرف به دلیل در جریان نبودن جنگ بی اطلاعیم،‌ ترجیحا به مقوله دوم یعنی بررسی موازنه قدرت نظامی دو کشور می پردازیم.

حقیقت آن است که شاید در ظاهر امر گفته شود آمریکا قدرت نخست نظامی جهان است و در مقایسه با ایران قطعا موازنه قدرت نظامی به نفع واشنگتن خواهد بود. اما باید توجه داشت که اگر آمریکا رتبه نخست قدرت نظامی را در اختیار دارد،‌ ایران نیز از قدرت قابل توجهی برخوردار است و با قرار گرفتن در رده دوازدهم جهان(3)، یعنی حتی بالاتر از آلمان،‌ استرالیا،‌ هلند،‌کانادا،‌ سوئد و اسپانیا و...،‌ این پیام روشن را مخابره می کند که درگیری احتمالی تهران با واشنگتن یک درگیری هژمونیک و سطح بالاست؛‌ اگر دوری هزاران کیلومتری نیروهای آمریکایی از سرزمین مادر،‌ و قرارگرفتن پایگاه های منطقه ای استقرار این نیروها در محدوده آتش موشک های ایران را به این معادله بیفزائیم،‌ رتبه قدرت ایران در قیاس با آمریکا قطعا دیگر 12 نخواهد بود و موازنه بیشتر به حالت تعادل نزدیک خواهد شد. این معادله البته وجوه دیگری نیز دارد. در آخرین انتخابات برگزار شده در ایران،‌درصد مشارک بیش از 80 بوده (انتخابات دهم ریاست جمهوری) و در آخرین انتخابات برگزار شده در آمریکا(انتخابات کنگره)،‌ این رقم زیر40 بوده است، (4) یعنی حمایت عمومی از نظام سیاسی دو کشور اساسا قابل قیاس نیست. از دیگر سو،‌ ایران در فضای داخلی خود در حال تجربه یک محیط آرام است،‌ اما دولت باراک اوباما نه می تواند از بحران اقتصادی خود را رهایی بخشد و نه اینکه حتی با سرکوب‌گرانه ترین شیوه ها مردم معترض به فقر و تضاد طبقاتی و لیبرال سرمایه داری را از خیابان ها جمع کند. در همین رابطه، اقتصاد آمریکا در وضعیتی نیست که تحمل فرود حتی یک موشک ناقابل بر شاهراه نفتی جهان را داشته باشد. اوضاع سیاسی منطقه و معادلات آن نیز در حال دگرگون شدن است. هم پیمانان آمریکا در حال سرنگونی اند و به تبع همین روند،‌ ایران در حال خروج از محاصره. واشنگتن همه هم خود را مصروف قطع بازوی ایران در سوریه کرده و از قضا در این مورد،‌ قادر به پیش بردن اهداف خود نیست. امروز چین و روسیه دیگر با «کارت ایران» وارد بازی با آمریکا نشده اند؛ ‌آنها در سوریه منافع استراتژیک دارند و با حفظ سوریه از گزند توطئه های آمریکا، خواسته یا ناخواسته در حال ارائه خدمات قابل توجهی به تهران هستند. لذا شرایط منطقه ای نیز به سود آمریکا نیست.

اگر همه آنچه درباره حمایت مردمی از دولت و شرایط اقتصادی و منطقه ای  گفتیم را نیز از این تحلیل فاکتور بگیریم،‌ پرسش بعدی این است که با توجه به ضروت تصرف سرزمینی برای یک جنگ گسترده و ساقط کردن یک نظام سیاسی،‌ آیا آمریکا توان تصرف خاک ایران را دارد؟ اهمیت تصرف سرزمینی به اندازه ای بالاست که «جان مرشایمر» استاد مطرح امنیت بین الملل در کتابی به نام «تراژدی سیاست قدرت های بزرگ»،‌ اساسا برای نیروهای هوایی و دریایی  نقش پشتیبان قائل بوده و سرنوشت جنگ را در دستان نیروی زمینی می داند. او می نویسد: «نیروی زمینی شکل قطعا مسلط قدرت نظامی در جهان مدرن است و نیروهای دریایی و هوایی،‌ نیروی زمینی را پشتیبانی می کنند. به عبارت ساده،‌ قدرتمند ترین دولت ها صاحبان مستحکم ترین و کوبنده ترین نیروهای زمینی می باشند». (5) اینجاست که باید به ارزیابی توان رویارویی نیروی زمینی آمریکا با نیروی زمینی ایران پرداخت. نکته اول در این باره اینکه،‌ آمریکا اگر بخواهد نیروی زمینی خود را وارد خاک ایران کند، باید این اقدام از طریق هوا یا دریا صورت گیرد. نه از عراق و نه از افغانستان این امکان برای واشنگتن وجود ندارد؛‌آنها از عراق خارج شده اند و افغانستان به اندازه ای در تسلط ایران است که پنتاگون حضور نیروهایش در خاک افغان را بیشتر یک دردسر جنگی می داند تا توان. حتی کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز به یک دلیل روشن نمی توانند میزبان نیروهای جنگی آمریکا باشند و آن اینکه پایتخت های عربی چنان آبستن شورش های اجتماعی در پی بیداری اسلامی هستند که به طور مثال اگر پدر معنوی شان عربستان تاکنون توانسته با سرکوب بر سر کار بماند،‌ با اولین موشکی که در خاک ریاض فرود بیاید،‌این قدرت سرکوب را از کف خواهد داد و ناآرامی سراسر این کشور را فراخواهد گرفت. اوضاع دیگر کشورهای مهم برای آمریکا چون بحرین نیز نیازی به توصیف ندارد. اما نکته دوم اینکه به راستی وضعیت موازنه نیروهای زمینی ایران و نیروهای زمینی آمریکا در منطقه چگونه است؟ چه از لحاظ تعداد و چه از لحاظ انگیزه و قدرت جنگاوری؟ آمریکایی ها به خوبی بر تجربه هشت سال جنگ علیه ایران از طریق رژیم بعث عراق اشراف دارند و نتیجه رویارویی زمینی با ایران را نیک می دانند. سایت گلوبال ریسرچ چندی پیش در یک بررسی از این وضعیت نوشت که آمریکایی ها در روز اول جنگ با ایران 20 هزار قربانی خواهند داد.(6) قدرت بی نظیر ارتش و سپاه ایران در جنگ های نامتقارن است که اساسا عده ای را وادار ساخته اینگونه تحلیل کنند که آمریکا وارد جنگ گسترده با ایران نخواهد شد و به جنگ محدود اکتفا خواهد کرد.

حتی اگر بر فرض محال آمریکایی ها بخواهند جنگ نامحدود را بیازمایند، قدرت واکنش ایران با توجه به گستره اختاپوسی منافع ملی آمریکا در منطقه، بسیار کوبنده و ویرانگر است و کاخ سفید به خوبی این موضوع را می داند. آمریکا 25 پایگاه هوایی و دریایی در منطقه دارد که همه در حوزه آتش موشک های مخرب ایران قرار دارند. قلب استراتژیک آمریکا در منطقه یعنی اسرائیل عمق استراتژیک ندارد و  نداشتن وسعت سرزمینی یعنی ویرانی قریب به 100 درصدی در ساعات اولیه جنگ. مقامات ارشد ایران اعلام کرده اند که هیچ حمله ای را بی پاسخ نخواهند گذاشت و این یعنی،‌ حتی حمله محدود به تاسیسات اتمی ایران برابر است با موشک باران شدن سرزمین های اشغالی و پایگاه های آمریکایی.

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 بهمن 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

روایتی از پنجمین کربلای ایران

سنگینی شرایط دشوار پس از عملیات کربلای ۴ ضرورت انجام عملیات دیگری را ایجاب می کرد. عملیاتی که پیروزی آن تضمین شده باشد و ضمنا از جنبه نظامی و سیاسی بسیار ارزشمند باشد تا آثار نامطلوب عدم فتح کربلای ۴ را جبران نماید. با توجه‌ به‌ آمادگی‌ یگانها و نیروهای‌ داوطلب‌ برای‌ انجام‌ عملیاتی‌ دیگر پس از کربلای ۴، عملیات‌ "کربلای ۵" در مدتی‌ اندک‌ یعنی ‌۱۲ روز طرح ریزی شد.

خاطره ی متفاوت یکی از رزمندگان عملیات کربلای پنج، جعفر طهماسبی را به مناسبت ایام سالروز انجام این عملیات مرور می کنیم:

روز ۱۸ دیماه سال ۱۳۶۵ بود. قبل از ظهر یک دسته از غواص های تخریب که مسئولشان حاج ناصر اسماعیل یزدی بود و مامور به گردان رزمی بودند، سوارتویوتا شدند و رفتند به طرف خط شلمچه. من هم همراه اونها رفتم. وقتی رسیدیم، ظهرشده بود. نماز را داخل کانال خط اول خودمون به صورت فرادی خوندیم.

چون یک مقدار از مسیر را پیاده اومده بودیم، حسابی گرسنه بودیم. حاج ناصر، شهید صبرعلی کلانتر رو فرستاد غذا بگیره.

بچه های گردان حضرت علی اکبر(ع) که کنار ما بودند یک کیسه فریزر دستشون بود که داخلش برنج و گوشت بود. ما هم به خودمون وعده چلو گوشت داده بودیم که شهید کلانتر رسید اما گفت: با عرض شرمندگی، چون اول ما سجود داشتیم قبل از وجود، به آقایون سجودی غذا نرسید.عوضش وجودی ها دو نفره غذا بردن.

تا اینو گفت همه به او اعتراض کردند.گفتیم حالا ببینیم چی گرفتی. دیدیم یک بسته نون و دو سه جعبه خرما و یک جعبه هم کشمش. این شد نهار ما.

بعد شهید کلانتر با خنده رو کرد به اون بچه هایی که داشتند با ولع چلو گوشت با نوشابه می خوردند، گفت: زیاد هم خوشحال نباشید و حول ورتون نداره... شب درازه. حدسش درست بود غذاها خراب شده بود .خیلی ها موقع درگیری دنبال مکان تخلیه می گشتند.

خلاصه بعد از خوردن نهار با شهید سید محمد (شهید سید محمد زینال الحسینی فرمانده گردان تخریب لشگرده سیدالشهداء علیه السلام) برگشتم عقب. یعنی زیر پل هفتی هشتی که دسته شهید پیکاری اونجا بودند.

ساعت حدود ۵ بعدازظهر بود که دیدم یک تویوتا بالای پل ایستاد. مثل اینکه داره دنبال آدرس می گرده. اومد زیر پل دیدم شهید موسوی زاده است. بعد از روبوسی یک نگاهی به من کرد و گفت: امشب خبریه! گفتم: آره. زود بجنب تا دیر نشده.گفت :چیکار کنم.

گفتم: آقا سید داره دم منبع آب وضو می گیره .بدو موقعیت خوبیه.

سید موسوی زاده رفت و من هم از دور نگاش می کردم . معلوم بود سید محمد زیر باز نمیره، چون سیدموسوی زاده خودش فرمانده تخریب تیپ مسلم ابن عقیل بود. نمی دونم به سیدمحمد چی گفت که راضی شد. دیدم لبخند روی لبشه داره میاد. تا رسید گفت: جعفر یک دست لباس غواصی برام جور کن و رفت سمت ماشین تویوتا و چند لحظه ای با راننده اش حرف زد.

راننده ماشین رو سروته کرد و رفت. سید هم رفت وضو بگیره برای نماز مغرب و عشا. بعضی از بچه های تخریب که وضوگرفته بودند لباس های غواصی را پوشیدند و صف های جماعت تشکیل شد. ساعت حدود شش بعدازظهر بود که صدای اذان شهید مهدی اسماعیلی پور فضا را پر کرد.

«الله اکبر...کبیرا ... والحمدلله کثیرا...حی علی خیرالعمل...خیرالعمل ولایتک یا ابالحسن».

مهدی اذان می گفت و بچه ها گریه می کردند. نماز اول که تمام شد، شهید سید محمد زینال الحسینی شروع کرد به صحبت کردن.

برادرها امشب شب عملیاته، شب سرنوشته، خیلی ها منتظر امشب بودند. خیلی ها چشمشون به شما و کار شماست. خانواده شهدا، امام عزیز، مردم شهید پرور. همه منتظر شنیدن خبر خوش ازجبهه ها هستند.

سید می گفت و اشک ها نم نم می ریخت تا که به اینجا رسید:بعضی از شما این آخرین نمازیه که دارند می خونند. نماز صبح فردا انشاءالله تو بهشت.

دیگه کسی آرام گریه نمی کرد. خود سید هم گریه اش شروع شد و با گریه گفت: امام عزیز ما گفته؛ به رزمندگان بگید شما کربلا می روید و من هم می آیم و اونجا با هم نماز می خونیم.دیگر سید محمد ضجه می زد.

فرمانده شجاع و کاردان تخریب لشگر ۱۰ سیدالشهداء(ع) شب عملیات کربلای ۵ داره ضجه می زنه - لحظات عجیبی بود، شب عاشورا را تداعی می کرد- فرمانده با التماس گفت: هرکی نمی تونه این مسیر چند کیلومتری داخل آب راه بره اصرار بر رفتن نداشته باشه، کارهای دیگری هم هست.

سید بعد از گفتن چند نکته جدی، برای توجیه بچه های غواص یک نفس عمیقی کشید و سینه اش را صاف کرد و گفت: رزمندگان ایام فاطمیه است.ایام شهادت مادر ما فاطمه(س) است - از اینجا به بعد صحبت سید با نغمه بود- مادر جون دست ما را بگیر.ما برای یاری دین خدا قدم تو جبهه گذاشتیم و مجلس را آماده کرد. خودش شروع کرد روضه خوندن.

سید محمد شب عملیات کربلای ۵ داره روضه حضرت زهرا(س) می خونه: زهرای من، زهرای من... دنبال حیدر می دوید... ازسینه اش خون می چکید...سید اینها رو گفت و از حال رفت. بعدش من روضه را ادامه دادم و سینه زدیم. یادش بخیر شهید پیکاری میونداری می کرد.

نماز عشا را با گریه بچه ها خوندن و بعد از نماز بین صف ها شام پخش کردن که فکر می کنم کالباس با نون بود و بعضی ها هم مثل شهید اربابیان چلوگوشت خوردند که ای کاش نمی خوردند.

ساعت حدود ۸ شب بود که شهید سید محمد گفت: بچه ها بیرون سنگر برای رفتن به خط شوند. بچه ها از سنگر که بیرون اومدند سربه سر هم می گذاشتن. شهید سیدمحمد یه داد زد: برادرها دیرشده .سریع سوار ماشین ها بشید.

بعضی بچه ها سردشون شده بود. دنبال اورکت می گشتند. شهید پیکاری رو دیدم یک اورکت زرد رنگ پوشیده و کلاه اورکت را تو صورتش کشیده.

رفتم سمتش که بگم علی جون برف که نیومده؛ تا نگاهم به صورتش افتاد دیدم پهنه صورتش از اشک خیس خیسه. دیگه بچه هاسوار تویوتا بودند و ماشین درمسیر سربالایی پل هفتی هشتی در حرکت بود.

بچه ها با هم شوخی می کردند. مخصوصا چند بار شهید مجید عسگری را از داخل ماشین پایین انداختند. من برای اینکه فضا را عوض کنم و روحیه ای باشه برای بچه ها شروع کردم بخواندن این زمزمه: آتیش زدم به خرمنم؛ آی خرمنم آی خرمنم. همه می خندیدند و خطاب به من می گفتند: آی خر تویی، آی خر تویی. گفتم شاید حال علی پیکاری عوض شده باشه. دیدم صداش میاد با بچه ها در جواب دادن سرود همکاری می کنه. اما با گریه، با ناراحتی.

گفتم: علی ترسیدی؟

اون مثل اینکه اصلا به حرفم توجه نکرده باشد؛ هی می گفت: آی خرمنم، آی خرمنم. و گریه می کرد.

گفتم: رفیق ما «ام الرصاص» با هم رفتیم. حالت امشب فرق می کنه. درحالی که اشک هاشو پاک می کرد گفت: جعفر دستم خالیه!

اون شب بچه ها رفتند. آخرین غواص که وارد آب شد من کنار شهید سید محمد بودم، دیدم کنار آب نشست و شروع کرد زیر لب برای بچه ها دعا کردن و به مادرش حضرت زهرا (س) التماس کردن.

ساعت نزدیکی های دوازده شب بود که درگیری شروع شد. تمام منطقه شلمچه با منورها مثل روز روشن شد. حجم آتیش روی نقطه ای که غواص ها رفته بودن متمرکز بود و شهید سیدمحمد توی کانال نگران. دیگه نتونست طاقت بیاره. دوید لب اسکله که پایین کانال بود و با قایق رفت سمت درگیری و گفت: تا نگفتم کسی جلو نیاد.

ما تو کانال موندیم، نماز صبح را خونده بودیم. اما هوا هنوز روشن نشده بود. با شهید حاج ناصر اربابیان اومدیم لب اسکله و گفتیم بریم اون طرف، چون هم نگران سید بودیم و هم غواص ها که یک دفعه دیدیم قایقی با سرعت از طرف دشمن به سمت اسکله میاد. از اون دور سکاندار صدا می زنه: بچه های تخریب، بچه های تخریب.

بند دلم پاره شد. گفتم ناصر حتما سیدمحمد یه چیزیش شده! تا اینکه قایق به اسکله رسید و سکاندار طناب و انداخت و ما گرفتیم. گفتم چیه سر و صدا می کنی؟ گفت: این غواص ها شهدای تخریب هستند که داخل آب بودن.

دیدم تمام سطح قایق را بدن های شهدا گرفته. لباس های سیاه غواصی به سرخی می زنه.اصلا حواسم نبود آخه دنبال سید بودم . توی اون نور کم که تازه خورشید داشت می اومد بالا که صبح روز ۱۹ دی ماه ۶۵ خودشو نشون بده. دیدم چهره آرام شهید علیرضا پیکاری را که پلک هاش رو هم افتاده و به آرامش رسیده بود.

دراین عملیات ۹ تن از رزمندگان گردان تخریب لشگر۱۰حضرت سیدالشهدا (ع) درشلمچه به شهادت رسیدند:
شهید علیرضا پیکاری-شهید سید محمدعلی موسوی زاده-شهید مهدی اسماعیل پور- شهید محمدحسن خدمتی- شهید صبرعلی کلانتر- شهید سید امین صدرنژاد- شهید مجید عسگری- شهید محمد مرادی- شهید محسن حدادی

نوشته شده در تاریخ جمعه 23 دی 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

موضوع انتخابات را از امروز در وبلاگم کلید زدم

شرکت در انتخابات ، یک وظیفه ملی است


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 دی 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

نوحه

http://aligoodsi.persiangig.com/audio

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 دی 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

تقدیم به روح مطهر شهید علی مرزبان خیابان انقلاب، سر «وصال»

حسین قدیانی

22 بهمن اولین سال جنگ تحمیلی، «علی آقا» همراه همسر و كودك هنوز شیرخواره اش «نرگس» از مبدأ میدان امام حسین(ع) آمده بودند راهپیمایی. نرسیده به میدان انقلاب، سر «وصال»، تراكم جمعیت، خیلی زیاد شده بود. نرگس كوچك، كه تازه پا به 2 سالگی گذاشته بود، بنا می كند گریه كردن. علی آقا، بچه را از مادر می گیرد. دمی نگاهش می كند، كمی برایش شكلك درمی آورد و دست آخر، نرگس را می گذارد روی شانه هایش. حالا نرگس شده بود بلندقدترین آدم راهپیمایی. همه جا را می دید و با چشمانش می خندید و گاهی با دستان كوچكش، می گرفت چشمان بابا را. انگار كه دوست داشت شیطنت كند. داد می زد و می خندید و جیغ می كشید و مدام این طرف و آن طرف می گرداند سرش را. نرگس، روی شانه های بابا، داشت عشق دنیا را می كرد. در همین حین، ناگهان فاطمه خانم به علی آقا می گوید؛ خوب گوش كن! بچه داره بابا بابا می كنه ها! راست می گفت فاطمه خانم. این اولین بار بود كه نرگس داشت بابا را بابا صدا می كرد. پیرزنی به فاطمه خانم گفت: ماشاءالله! چقدر هم شیرین است؛ رفتی خانه، حتماً یك اسپند برایش دود كن!
¤¤¤
22 بهمن دومین سال جنگ تحمیلی، یك ماه از شهادت علی آقا در جبهه كردستان می گذشت. خیابان انقلاب، سر «وصال»، ناگهان چشمان فاطمه خانم، بارانی شد. چندتایی از قطرات اشك فاطمه خانم، از روی چادر، سر می خورد پایین و یكی از دانه های اشك، می رسد به دست نرگس. نرگس كه دست و چادر مادر را با هم گرفته بود، گفت: من كه از این پایین، جایی رو نمی بینم. مامانی! گریه نكن، بغلم كن.
¤¤¤
چهارشنبه، یوم الله 9 دی سال 88 خیابان انقلاب، سر «وصال»، دختر شهیدی، عكس پدرش را در دست گرفته بود؛ بالای بالا، بلند بلند. علی آقای شهید كه در نگاهش خنده داشت، حالا شده بود بلندقدترین مرد راهپیمایی.
¤¤¤
راستی علی آقا! عجب خنده ای دارد نگاه آخرینت...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 دی 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

امام مظلوم مسحد مظلوم عجب دوره زمونه ای هست

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 آذر 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

زندگینامه من

داشتم به بچگی هام فکر میکردم که به دلم خطور کرد خاطرات زندگی خودم را برای نسلهای بعد از خودم قلمی کنم.شاید اینها از نظر خودم و خیلیها ارزش وقت گذاشتن و وقت تلف کردن را نداشته باشد ولی خدا رو چی دیدی شاید یه روزی اینها بعنوان کتابی چاپ شد و من که تا کنون دنبال مال و منالی نبوده ونیستم به نوائی برسم .اونهائی که کتاب مینویسند چی از ما بیشتر دارند؟ سوادشون بیشتره ؟ قلمشون قلمتره؟علم و ایمانشان بیشتره؟ نمیدونم شما بگید.....
الغرض  در هشتم اردیبهشت سال 1339 در محله ویجویه تبریزیا بعبارتی ورجی باشی واقع در حدفاصل سه راهی بهار (البته بمن ایراد نگیرند دوستان و بازدید کنندگان عزیز که چهارراهه چون اون زمان سه راه بهار بود ) و خیابان ملل متحد (فلسطین فعلی ) در خانواده ای کاملا فقیر ( شغل پدر کارگر بنا شغل مادر خانه دار اجاره نشین در منزل یک اجاره نشین دیگر دارای درامد روزانه بطور متوسط 3 ریال با این توضیح که یک خواهرم قبل از تولد من بعلت ناداری و فقر مفرط از دنیا رفته ) متولد شدم . ابتدای این رنجنامه توضیح بدهم که برادر صاحبخانه مان حسین ملحی چند سال پیش پس از اشغال شمال ایران توسط دولت فخیمه روس تحت تاثیر تبلیغات مسموم ناشی از شیوع کمونیسم در جهان که در نهایت منجر به تشکیل حزب دموکرات آذربایجان برهبری جعفر پیشه وری در آذربایجان و حزب دموکرات کردستان برهبری در کردستان گردید بدلیل لشکر کشی ارتش ایران به آذربایجان در 21 آذراز طریق رود خروشان ارس به گنجه و شیروان و از آنجا به بادکوبه (باکو) فرار کرده بود و پس از حضور در مسکو طبق قول مشهور توسط روس ها زندانی و یکی دو سال بعد از تولد من به ایران مراجعت کرده بود . خود صاحبخانه هم به شغل شریف درشکه چی مشغول بود .( اینها را نه بخاطر طولانی شدن رنجنامه بلکه بدلیل اینکه پاره ای از شخصیتهای موجود در زندگی سراسر درد و رنج من نقش داشته اند و جزو بازیگران سناریوی زندگی ام محسوب میشوند آورده ام ) البته یادم نمیاد ولی اسناد و مدارکم بمن نشون میده که روز هفدهم شهریور سال 1343 مادرم جهت دریافت رونوشت شناسنامه ام به ثبت احوال تبریز مراجعه کرده تا مرا برای کودکستانی که در خیابان بهار تبریز بوده نام نویسی کند از آن زمان چیزی به یادم نمونده اما همین را میدونم که یکی دوبار در همان کودکستان برای نهار خرما پلو داده اند و من هم مزه خیلی لذیذش را همین الان که الانه در کام خودم احساس میکنم .
درزمانی که مشغول گذراندن کودکستان در خیابان بهار بودم در خانه بزرگی که متعلق به دوست و هم روستائی پدرم بنام حاج قربان در کوی میرزا احمد حکیم خیابان منجم ساکن بودیم حاج قربان از نظر اخلاق و دیانت شخصیتی مافوق تصور من داشت به شغل رنگرزی در همان خانه بزرگ استیجاری ما مشغول بود که بعدا به شغل نخود پزی روی آورد و الان بیکار و از طریق درآمدهای قبلی خود به گذران زندگی خود میپردازد. چهار تا از پسران و دخترانش بهمراه خانواده هایشان در کانادا و دارای تحصیلات عالی عمدتا فوق تخصص در رشته های پزشکی حضور دارند.


سال 1345 برای اول ابتدائی در دبستان ویجویه خیابان جمشید آباد آن زمان (الان خیابان علامه استاد محمدتقی جعفری است) ثبت نام کردم .یادش بخیر معلم اول ابتدائی مان آقای نگهداری بود.خیلی دوست دارم همان معلم اول ابتدائی مان را ببینم هنوز زنده است و نام و نشانی برای خودش دارد آنهم نه آقای نگهداری بلکه دکتر نگهداری بعنوان کارشناس مسائل تربیتی در آموزش و پرورش استان آذربایجانشرقی . نمیدانم نکیر و منکر اجازه خواهد داد به دست بوسی و پابوسی اش نائل شوم یا نه؟ بحق و بجد اعتقاد دارم که من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا.این را تا آنجا که خواسته و توانسته ام در عمل نشان داده ام.

سال اول ابتدائی را با آقای نگهداری بخوبی گذراندم. سال دوم به دبستان جمشیدآباد منتقل شدم چند ماهی نگذشت که به دبستان بهار در همان خیابان جمشیدآباد منتقل شدم(البته این نقل مکان کردنها نه تقصیر من بود و نه تقصیر هیچ کس دیگه فقط گناهمان این بود که مستاجر بودیم.یادم میاد در سال 1346 شبی که مبلغ 500 تومان پول داشتیم دزد به خانه مان زد همه مان بیدار بودیم دزد همه خانه را گشت حتی جائی که پولها را معمولا آنجا میگذاشتیم نیگاه کرد ولی آنها را پیدا نکرد( فکر نکنید که اطلاعات را همسایه دیوار به دیوارمان به آقا دزده یا آقا دزدها داده بود نه! شم اطلاعاتی دزدها باعث شده بود که مستقیما سروقت پولها بروند و از شانس خوب ما آنها را نتوانسته بودن پیدا کنند) این بود که چون محل برای ما ناامن شده بود خواسته بودیم به محل امنی انتقال پیدا کنیم ( البته خواهم گفت که محل امن جدید دارای چه ویژگیهائی بود)خلاصه با هر مشکلاتی که داشتیم مبلغ 1100 تومان جمع وجور کردیم و خونه کوچکی در خیابان جمشیدآباد خریداری کردیم(البته شاید اونهائی که مثل ما ندید بدید باشند بگویند چطوری در عرض دو ماه 500 تومان را به 1100 تومان رساندید.یادش بخیر خدا ارواح همه شما را غریق رحمت کند پدر مرحومم سالها در روستای زنگی از توابع شبستر نوکری ارباب اونجا رو کرده بود و ما با هر جان کندنی توانسته بودیم 600 تومان بعنوان صدقه سر ارباب تحویل بگیریم 600 تومان در ازای 20 سال نوکری پدرم!بماند)وقتی به این خانه جدید منتقل شدیم گویا از دنیای آزادی به دنیای زجر و شکنجه و مصیبت منتقل شده ایم وقتی الان به اون روزها فکر میکنم موهای بدنم سیخ سیخ میشوند.اینها دردهای زندگی من نیستند اینها دردهای زندگی مردم محرومی هستند که در اون سالها با این وضعیت زندگی میکردند.تازه انقلاب سفید یا بعبارتی انقلاب شاه و ملت سرگرفته بود و رعیتها از دست اربابهای کوچک رهائی یافته بودند و به مزدوری اربابان بزرگ یا صنعتی درآمده بودند رعیت روستائی شده بود رعیت شهری.زیاد هم فرق نکرده بود.پدرم برایم تعریف میکرد که 5 و 6 سالی بعنوان کارگر در رضائیه (بهتر است بگویم ارومیه) کار کرده بود.وقتی از ایالت یا مرکز ارومیه صحبت میکردم میگفت همه اونجاها را میشناسم (اینها اسامی محلهائی در ارومیه هستند) حتی یک روز از من خواست ایشان را به ارومیه ببرم که نشد.

خواندن ادامه خالی از لطف نیست

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 آبان 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

دیدگاه حضرت امام (ره) در خصوص روحانی نماها

[http://www.aparat.com/v/66e8d4e4911480dc498931b2ec2e344669258]

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 آبان 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

کله پاچه (گفت و شنود)


گفت: رژیم صهیونیستی اعلام كرده كه برای سال جاری میلادی، حسنی مبارك را به عنوان «مردسال اسرائیل» معرفی خواهیم كرد!
گفتم: باید صبر كنند كه حسنی مبارك و بن علی و ملك عبدالله و قذافی و بقیه هم بیایند و بعد همه را با هم به عنوان «مردان سال اسرائیل» معرفی كنند.
گفت: چه عرض كنم؟! ولی یك سناتور آمریكایی گفته است، از همین حالا باید حكومت آل سعود را هم از دست رفته تلقی كرد.
گفتم: حالا شد یك چیزی! دو تا دیوونه كنار رودخونه كله پاچه پاك می كردند كله گوسفند از دست یكی از اونا لیز خورد افتاد تو آب، یارو یك مشت علف به دست گرفت و به كله گفت؛ بیو بیو بیو...! دیوونه دومی گفت؛ عجب دیوونه ای هستی؟ پاچه هاش دست منه، چطوری بیاد؟!
 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

زتدگینامه ادامه قسمت دوم

قول داده بودم که از خانه ای که به قیمت 1100 تومن خریده بودیم برایتان تعریف کنم :

این خانه را ما از فردی بنام مشهد علی دوزچی ( خدا رحمتش کند علی نمکی که کارش نمک فروشی بود) خریده بودیم.ایشان وقتی خانه را فروخته بود که البته به قیمت خیلی مناسبی فروخته بود ولی از بد روزگار قیمت ها ترقی کرده بود و با همان پولی که از ما گرفته بود نمیتوانست کاشانه ای را برای خودش تهیه کند. با همفکری همسایه های قدیمی خود تصمیم گرفته بود با هر دوز و کلکی خانه فروخته شده را از ما پس بگیرد. اول به پدر و مادرم مراجعه کرده بود که من پشیمانم و زن و بچه هام راضی به این کار نبودند و از این حرفها . ما هم که قبول نکرده بودیم. لذا هر شب بعد از غروب آفتاب از چهار سو برای مان سنگهائی پرت میکردند و بارها شیشه های تنها پنجره خانه مان شکسته بود و گویا این قضیه محتوم الهی بود که روزها در مدرسه از دست آقا بری ذله بشم و شبها از دست همسایه ها.جلوی پنجره نه میتونستیم بشینیم و نه میتونستیم بخوابیم.هیچکس ما را دوست نداشت . غریبه ای بودیم که باید میرفتیم تنها سنگ صبور ما و تنها امیدمان شده بود اوغری غلامعلی (خدا رحمتش کند زندگیش از دزدی تامین میشد و به این اسم مشهور شده بود غلامعلی دزد) روزها به همراه مادرم به خونه اونها میرفتیم و شبها منتظر سنگ باران مینشستیم.هر روز کارمان به کلانتری محل میکشید و شکایت و رضایت و .... اما مشکلات تمامی نداشت و این کار هر روزمان شده بود.یک روز در خانه آقا غلامعلی نشسته بودیم که آقا بهرام (معتاد مواد مخدر بود و به خانه دائی مرحومم رفت و آمد داشت و اتفاقا اون شب ) وارد شد . سخن از مشکلات عدیده ای بود که دامنگیرمان شده بود . در همان جلسه با تدبیر آن بزرگواران تصمیم بر مقابله به مثل و تنبیه متجاوز گرفتیم ( در همین وقت به یاد فرمایش امام خمینی (ره ) میافتم که در اول مهر سال 59 فرمود: دزدی آمد و سنگی پرت کرد و رفت) بالاخره تصمیم بر دفاع از خود و تنبیه متجاوز گرفته بودیم حال دریافت خسارت از دشمن پیش کش.شیوه کار بدینصورت بود که اول در داخل خانه منتظر میشدیم که سنگ باران شروع شود زیرا معتقد بودیم که باید اصول ایمنی را رعایت کرد تا تلفات جانی به حداقل برسد سپس از همان سنگها برای پاتک بر علیه دشمن یا دشمنانی که در حق ما ظلم روا داشته بودند استفاده میکردیم انگار که در دوران دفاع مقدس از تانکها و نفربرها و یا توپخانه های غنیمت گرفته شده از دشمن بر علیه خودشان استفاده میکردیم.البته من همچنان که در دوران دفاع مقدس هم تماشاچی بودم در دفاع از خودمان هم باز تماشاچی بودم در کنار پدر و مادرم دفاع جوانمردانه شان را نظاره میکردم و از آنها یاد گرفته ام که در مقابل هیچ کس و ناکسی سر فرود نیاورم و عزت و شرفم را به کسی نبخشم.شاید در این زمانه برادرانم مرا به پشیزی هم نفروشند اما اعتقادم بر این  است که عزت و وقار یوسفیان همیشگی خواهد بود اگر چه برادرانش این عزت و بزرگی او را نتوانند تحمل کنند.

روزی که مرحله اول یا دوم عملیات شبانه مان شروع شد پدرم با آن قد وقواره سترگ و بلندش که سنگها را جمع میکرد و با سفارش غلامعلی و بهرام به طرف منازل همسایه ها پرت میکرد ( از حق نباید گذشت که در این دفاع جانانه عدالت را هم رعایت میکردیم تمامی سنگها ها را با گرای 90 و 180 و 270 و 0 درجه با خرج متوسط پرت میکردیم تا خدای ناکرده به همسایگان دور دستی که احیانا با ما کار نداشتند آسیبی نرسد سالها بعد از آن از آقای هاشمی رفسنجانی در نمازجمعه تهران شنیده بودم که فرموده بود : خلیج فارس یا باید برای همه امن باشد یا اگر برای ما ناامن باشد باید برای همه ناامن باشد)این سنگپرانی به شیوه جدید ادامه پیدا میکرد که یک روز از پشت دیوار خانه مان شنیدیم که صدائی میگفت : فاطمه فاطمه اوز آتدیغیم داش اوز باشیما دوشوب (فاطمه فاطمه این همان سنگی بود که خودم پرت کرده بودم که به سرم خورده است.روزها به همینجور گذشت تا اینکه دفاع جانانه ما جواب داد دشمن عقب نشینی کرد و آتش بسی نانوشته بین ما اجرا شد و موقعیت ما تثبیت شد همه همسایگانی که به دفاع از دشمن ما ( البته ما با او کاری نداشتیم ولی موقعیتش با حضور ما در منطقه به خطر افتاده بود) پرداخته بودند به حقانیت ما پی برده و آرامشی نسبی در محل ایجاد شد.

این رنجنامه هنوز هم ادامه دارد...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مهر 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

زتدگینامه ادامه قسمت اول

سال اول ابتدائی را با آقای نگهداری بخوبی گذراندم. سال دوم به دبستان جمشیدآباد منتقل شدم چند ماهی نگذشت که به دبستان بهار در همان خیابان جمشیدآباد منتقل شدم(البته این نقل مکان کردنها نه تقصیر من بود و نه تقصیر هیچ کس دیگه فقط گناهمان این بود که مستاجر بودیم.یادم میاد در سال 1346 شبی که مبلغ 500 تومان پول داشتیم دزد به خانه مان زد همه مان بیدار بودیم دزد همه خانه را گشت حتی جائی که پولها را معمولا آنجا میگذاشتیم نیگاه کرد ولی آنها را پیدا نکرد( فکر نکنید که اطلاعات را همسایه دیوار به دیوارمان به آقا دزده یا آقا دزدها داده بود نه! شم اطلاعاتی دزدها باعث شده بود که مستقیما سروقت پولها بروند و از شانس خوب ما آنها را نتوانسته بودن پیدا کنند) این بود که چون محل برای ما ناامن شده بود خواسته بودیم به محل امنی انتقال پیدا کنیم ( البته خواهم گفت که محل امن جدید دارای چه ویژگیهائی بود)خلاصه با هر مشکلاتی که داشتیم مبلغ 1100 تومان جمع وجور کردیم و خونه کوچکی در خیابان جمشیدآباد خریداری کردیم(البته شاید اونهائی که مثل ما ندید بدید باشند بگویند چطوری در عرض دو ماه 500 تومان را به 1100 تومان رساندید.یادش بخیر خدا ارواح همه شما را غریق رحمت کند پدر مرحومم سالها در روستای زنگی از توابع شبستر نوکری ارباب اونجا رو کرده بود و ما با هر جان کندنی توانسته بودیم 600 تومان بعنوان صدقه سر ارباب تحویل بگیریم 600 تومان در ازای 20 سال نوکری پدرم!بماند)وقتی به این خانه جدید منتقل شدیم گویا از دنیای آزادی به دنیای زجر و شکنجه و مصیبت منتقل شده ایم وقتی الان به اون روزها فکر میکنم موهای بدنم سیخ سیخ میشوند.اینها دردهای زندگی من نیستند اینها دردهای زندگی مردم محرومی هستند که در اون سالها با این وضعیت زندگی میکردند.تازه انقلاب سفید یا بعبارتی انقلاب شاه و ملت سرگرفته بود و رعیتها از دست اربابهای کوچک رهائی یافته بودند و به مزدوری اربابان بزرگ یا صنعتی درآمده بودند رعیت روستائی شده بود رعیت شهری.زیاد هم فرق نکرده بود.پدرم برایم تعریف میکرد که 5 و 6 سالی بعنوان کارگر در رضائیه (بهتر است بگویم ارومیه) کار کرده بود.وقتی از ایالت یا مرکز ارومیه صحبت میکردم میگفت همه اونجاها را میشناسم (اینها اسامی محلهائی در ارومیه هستند) حتی یک روز از من خواست ایشان را به ارومیه ببرم که نشد.

در دبستان بهار مقطع دوم ابتدائی را میخواندم آبری (آقا بری اسم معلممان بود ) از سقف کلاس دو تا طناب آویزان کرده بود هرکسی تکلیف منزل را انجام نداده بود توسط معلم و شاگردان به طناب بسته میشد و بطور معکوس از سقف آویزان میشد.حالا تا کی ؟ تا وقتی که آبری (آقا بری ) دلش خنک شود . یک روز یادم هست آقا بری در کلاس درس از یعقوب رنجبر هم کلاسیمان خواست که از درخت تبریزی مقابل کلاسمان چوب برای تنبیه دانش آموزان بیاورد او هم نامردی نکرده بود کل درخت را از ریشه درآورده بود .همه مان خنده مان گرفت.اون روز به خیر و خوشی گذشت.اما از فردا روز از نو روزی از نو. آقا بری بود و ما و تنبیه روزانه مان. آنقدر به تنبیه شدن عادت کرده بودیم که بعضی وقتها خودمان به یاد آقا بری میانداختیم.

یه روز ( منظورم یک روز است) آقا بری به کلاس نیامده بود و یا تاخیر کرده بود.بچه ها که برای اولین بار طعم آزادی را میچشیدند شروع کرده بودن به تفریح و شادی . میزدند و میرقصیدند و آواز میخواندند:

پنجره دن داش گلیر آی بری باخ بری باخ (از پنجره سنگ میاد اینور و نیگاه کن)

ایشیخ گوزدن یاش گلیر آی بری باخ بری باخ ( از چشم روشن اشک میاد اینور و نیگاه کن)

بری باخ آی بری باخ بری باخ آی بری باخ بری باخ (اینور و نیگاه کن .......)

در عالم کودکانه خودمان بودیم که دیدیم چشمتان روز بد نبیند بری (آقا بری ) با نگاه تند و تیز و غضبناکش ار لای در داخل کلاس را نگاه میکند و با ناراحتی زمزمه میکند که :

بری باخ آی بری باخ (منظورش این بود که آقا بری نگاه کن ....)

داخل کلاس آمده و آنروز دمار از روزگارمان درآورد.

سال سوم را با آقای حسن نمکی آذری شروع کردیم ایشان معلم هم محلی مان بود و خیلی خاطره های خوبی با ایشان دارم.همیشه نمره هام بیست بود همیشه اولین و بهترین جایزه ها را خودم از ایشان میگرفتم همیشه از من تعریف میکرد.

الان که الانه هر وقت با ایشان صحبت میکنم ( خوشبختانه ایشان هم در قید حسات هستند) ریا نباشه بازهم ازم تعریف میکنه میگه تو بهترین دانش آموز من بودی و همیشه به تو افتخار میکنم.

اینها رو گفتم اما میخوام در پست بعدی مشکلات خودمان را از خونه 1100 تومنی مان تعریف کنم.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مهر 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

زتدگینامه

داشتم به بچگی هام فکر میکردم که به دلم خطور کرد خاطرات زندگی خودم را برای نسلهای بعد از خودم قلمی کنم.شاید اینها از نظر خودم و خیلیها ارزش وقت گذاشتن و وقت تلف کردن را نداشته باشد ولی خدا رو چی دیدی شاید یه روزی اینها بعنوان کتابی چاپ شد و من که تا کنون دنبال مال و منالی نبوده ونیستم به نوائی برسم .اونهائی که کتاب مینویسند چی از ما بیشتر دارند؟ سوادشون بیشتره ؟ قلمشون قلمتره؟علم و ایمانشان بیشتره؟ نمیدونم شما بگید.....
الغرض  در هشتم اردیبهشت سال 1339 در محله ویجویه تبریزیا بعبارتی ورجی باشی واقع در حدفاصل سه راهی بهار (البته بمن ایراد نگیرند دوستان و بازدید کنندگان عزیز که چهارراهه چون اون زمان سه راه بهار بود ) و خیابان ملل متحد (فلسطین فعلی ) در خانواده ای کاملا فقیر ( شغل پدر کارگر بنا شغل مادر خانه دار اجاره نشین در منزل یک اجاره نشین دیگر دارای درامد روزانه بطور متوسط 3 ریال با این توضیح که یک خواهرم قبل از تولد من بعلت ناداری و فقر مفرط از دنیا رفته ) متولد شدم . ابتدای این رنجنامه توضیح بدهم که برادر صاحبخانه مان حسین ملحی چند سال پیش پس از اشغال شمال ایران توسط دولت فخیمه روس تحت تاثیر تبلیغات مسموم ناشی از شیوع کمونیسم در جهان که در نهایت منجر به تشکیل حزب دموکرات آذربایجان برهبری جعفر پیشه وری در آذربایجان و حزب دموکرات کردستان برهبری در کردستان گردید بدلیل لشکر کشی ارتش ایران به آذربایجان در 21 آذراز طریق رود خروشان ارس به گنجه و شیروان و از آنجا به بادکوبه (باکو) فرار کرده بود و پس از حضور در مسکو طبق قول مشهور توسط روس ها زندانی و یکی دو سال بعد از تولد من به ایران مراجعت کرده بود . خود صاحبخانه هم به شغل شریف درشکه چی مشغول بود .( اینها را نه بخاطر طولانی شدن رنجنامه بلکه بدلیل اینکه پاره ای از شخصیتهای موجود در زندگی سراسر درد و رنج من نقش داشته اند و جزو بازیگران سناریوی زندگی ام محسوب میشوند آورده ام ) البته یادم نمیاد ولی اسناد و مدارکم بمن نشون میده که روز هفدهم شهریور سال 1343 مادرم جهت دریافت رونوشت شناسنامه ام به ثبت احوال تبریز مراجعه کرده تا مرا برای کودکستانی که در خیابان بهار تبریز بوده نام نویسی کند از آن زمان چیزی به یادم نمونده اما همین را میدونم که یکی دوبار در همان کودکستان برای نهار خرما پلو داده اند و من هم مزه خیلی لذیذش را همین الان که الانه در کام خودم احساس میکنم .
درزمانی که مشغول گذراندن کودکستان در خیابان بهار بودم در خانه بزرگی که متعلق به دوست و هم روستائی پدرم بنام حاج قربان در کوی میرزا احمد حکیم خیابان منجم ساکن بودیم حاج قربان از نظر اخلاق و دیانت شخصیتی مافوق تصور من داشت به شغل رنگرزی در همان خانه بزرگ استیجاری ما مشغول بود که بعدا به شغل نخود پزی روی آورد و الان بیکار و از طریق درآمدهای قبلی خود به گذران زندگی خود میپردازد. چهار تا از پسران و دخترانش بهمراه خانواده هایشان در کانادا و دارای تحصیلات عالی عمدتا فوق تخصص در رشته های پزشکی حضور دارند.


سال 1345 برای اول ابتدائی در دبستان ویجویه خیابان جمشید آباد آن زمان (الان خیابان علامه استاد محمدتقی جعفری است) ثبت نام کردم .یادش بخیر معلم اول ابتدائی مان آقای نگهداری بود.خیلی دوست دارم همان معلم اول ابتدائی مان را ببینم هنوز زنده است و نام و نشانی برای خودش دارد آنهم نه آقای نگهداری بلکه دکتر نگهداری بعنوان کارشناس مسائل تربیتی در آموزش و پرورش استان آذربایجانشرقی . نمیدانم نکیر و منکر اجازه خواهد داد به دست بوسی و پابوسی اش نائل شوم یا نه؟ بحق و بجد اعتقاد دارم که من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا.این را تا آنجا که خواسته و توانسته ام در عمل نشان داده ام.
اینها را گفتم که حسن شروعی برای قلمی کردن این خاطره ها باشد تا ببینم که فردا چه پیش آید ؟

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مهر 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

دفاع مقدس

‌فرمانده سپاه عاشورای آذربایجان شرقی:
بی‌توجهی به دفاع مقدس کشور را آسیب‌پذیر می‌کند

فرمانده سپاه عاشورا گفت: بی‌توجهی به دوران دفاع مقدس نه تنها کشور را از نظر سیاسی آسیب‌پذیر می‌کند بلکه به لحاظ فرهنگی و اجتماعی نیز باعث گسست بین نسل جوان و نسلی که این دوران را با نثار جان و مال خود آفریدند، می‌شود.

خبرگزاری فارس: بی‌توجهی به دفاع مقدس کشور را آسیب‌پذیر می‌کند

علی‌اکبر پورجمشیدیان در جمع اساتید اظهار داشت: تجربیات و وقایع مختلف این دوران باید به نحو شایسته و اثرگذاری به نسل جوان و نوجوان کشور منتقل شود.


وی اظهار داشت: دوران افتخارآمیز هشت سال دفاع مقدس تاثیرگذارترین و مهم‌ترین حادثه فرهنگی ایران است. 


پورجمشدیان بر لزوم حفظ و صیانت از ارزش‌ها و آثار دفاع مقدس تاکید کرد و افزود: هر گامی که توسط دانشگاه‌ها، مدارس و تمام اقشار جامعه در این راه برداشته شود، باعث دوام و تثبیت نظام مقدس جمهوری اسلامی است.


وی اضافه کرد: اعزام کاروان‌های راهیان‌نور، تدریس درس آمادگی دفاعی در مدارس و همچنین ایجاد واحد درسی آشنایی با دفاع مقدس در دانشگاه‌ها در حقیقت به عنوان پدافند فرهنگی در مقابل تهاجم فرهنگی بیگانگان به کشور است.


پورجمشیدیان گفت: براساس اعلام وزارت آموزش و پرورش از سال تحصیلی آینده دانش‌آموزان دختر نیز در قالب کاروان‌های راهیان نور به مناطق عملیاتی اعزام می‌شوند که بدون تردید آثار مثبت و معنوی آن قابل چشم‌پوشی نیست.


بیستمین دوره آموزش اساتید دفاع مقدس با حضور 107 نفر از اساتید سراسر کشور از استان‌های آذربایجان شرقی، غربی، زنجان، اردبیل، همدان، کرمانشاه، هرمزگان، خراسان شمالی، قزوین، گیلان، یزد، کردستان، مرکزی و تهران از امروز به مدت پنج روز در تبریز آغاز شد.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 شهریور 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

نکته



یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و ظرف نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن ظرف مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.


چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده‌ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگر جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند: یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند: هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 شهریور 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()

اسرائیل باید از بین برودDown with israeel


عکس:ساختمان سوخته سفارت رژیم صهیونیستی


نوشته شده در تاریخ شنبه 19 شهریور 1390    | توسط: علی قدسی    |    | نظرات()
- -

كد آهنگ

كد موسیقی

>----